تبليغاتX
کافه مترسک

کافه مترسک

آخرین نغمه

 

به بن بست بر خوردم

سد لعنتی ...

 

مرسی

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت 3:3  توسط  Matarsak   | 

 

مردی خسته بر جاده سوار
سکوت حاکم است، اما
در سرش پر از هوار ...
نگاهش به افق

کسی چه می داند شاید او روزی مترسکی بوده
خسته از دغدغه های جالیز نشینی ...

 

- وقتی صدات میکردم

    زدی به بی خیالی

    گفتی دیگه ولم کن  ندیدی دارم چه حالی؟  -

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 15:48  توسط  Matarsak   | 

هوس

 

هوس مثل فروش نقدی و

عشق مثل فروش نسیه است

 

پی نوشت:

چه بیرحمانه با خودکار آبی روی قلبت نوشتی:

" نسیه ممنوع ، حتی شما دوست عزیز !!! "

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 12:25  توسط  Matarsak   | 

کلاه ---

 

پیر مرد مزرعه دار اومد تو خواب مترسک و

خیال داشتن کلاه پشمی رو ازش گرفت.

بیچاره مترسک سر جالیز گوشای خیالش قرمز شدن ...

و حالا پیر مرد مزرعه دار کلاه به سر ، تو گور خوابیده

- کلاه جدید مبارک پیر مرد

+ کلاغا رو بپرون ...

- ولی آخه، باشه ... 

 

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 2:33  توسط  Matarsak   | 

sin ---

 

گناه
چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دل پذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

 

پ.ن: فال قهوه ...

پ.پ.ن: لورکا ...

 

 

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت 21:2  توسط  Matarsak   | 

درس ---

 

سقراط

ارسطو

کرشنای بزرگ

معتاد سر کوچمون

 

من ازآخری بهتر درس گرفتم ، تو چطور ؟؟؟

 

پ . ن:  زمانی برای سکوت ...

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت 18:48  توسط  Matarsak   | 

 

خدا عاشق بود ، عاشق آدم

آدم عاشق بود ، عاشق حوا

حوا عاشق بود، عاشق سیب

و سیب عاشق بود ، عاشق خدا ...

 

پ.ن:  - Silence -

+ نوشته شده در  86/09/23ساعت 23:24  توسط  Matarsak   | 

دود،سرنگ ---

 

ساعت سه بعد از ظهر بود

اتاق پر از دود بود و با سرنگ تزیین شده بود.

پسرک به آرامی - در حالی که سه سال داشت

و دستانش به شدت می لرزید -

 پارچه سفید را روی صورت پدر کشید

و آخرین پرده نمایش انجام شد ، خیلی ساده ...

 

پ.ن:

- « آه، هارلم، هارلم !
                       هیچ غمی چونان چشمانِ ظلم‌دیده‌ی تو نیست،
                       و نه چونان خونت که در تاریکیِ‌ کسوف می‌لرزد
                       و نه چونان قهر لعلت، گنگ و لال در سایه ... »

-- دست بزنی خُرد می شود ، این پسرک ...


 


 

+ نوشته شده در  86/09/23ساعت 22:39  توسط  Matarsak   | 

لذت ---

 

لذت واقعی از هم خوابگی بدست نمی آد

اذت واقعی یعنی اینکه

پدرت رو تا در اتوبوس اداره همراهی کنی

و سر آخر

و هزار تا فحش بخوری که چرا

با دو چرخه می آیی تو خیابون

و تو خیلی کودکانه شاد باشی

که پدرت تو رو دید ...

 

پی نوشت: نوشیدن چای سرد کنار تو ام آرزوست ...

+ نوشته شده در  86/09/23ساعت 18:39  توسط  Matarsak   | 

gum ---

 

 این آدامس لعنتی رو هر چه بیشتر ورز می دم

انگار چسبنده تر می شه ،درست مثل خاطراتت

که هر چه بیشتر سعی می کنم دورشون کنم

بهم نزدیک تر میشن

 

   پی نوشت : 4 = 2 + 2

 

+ نوشته شده در  86/09/23ساعت 16:10  توسط  Matarsak   |